عیدتون مبارک

 

                                                                     

سالی در راه است


سالی پر برکت


سالی که اگر خواهی


نیست در آن حسرت


برف ها آب شدند


غصه ها از ما دور


یک دل خوش دارم


که شده سنگ صبور


تو در این خانه تکانی بتکان


هر چه از درد حکایت میکرد


بگذار پاک شوی از غم ها


خالی شوی از دوده ی درد


 

شکر گذار خدا باشیم

در اخرین لحظات سوار اتوبوس شد روی اولین صندلی نشست . از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل

 این حسن را داشت که مسیر خلوت بود ... اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد

 پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره

بیرون را نگاه می کرد ... به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع کرد : چه پسر جذابی !

حتی از نیمرخ هم معلومه اون موهای مرتب شونه شده و اون فک استخونی . سه تیغه هم که کرده 

حتما ادوکلن خوشبویی هم زده ... چقدر عینک آفتابی بهش میاد ... یعنی داره به چی فکر می کنه ؟

آدم که اینقدر سمج به بیرون خیره نمیشه ! لابد داره به نامزدش فکر می کنه آره حتما همین طوره .

مطمئنم نامزدش هم مثل خودش جذابه . باید به هم بیان ( کمی احساس حسادت ) میدونم پسره یه

پولداره ... با دوستاش قرار میذاره که با هم برن شام بیرون . کلی با هم می خندند و از زندگی و

جوونیشون لذت می برن . میرن پارتی . کافی شاپ . اسکی . چقدر خوشبخته ! یعنی خودش میدونه ؟

میدونه که باید قدر زندگیشو بدونه ؟ !! دلش برای خودش سوخت . احساس بدبختی کرد چقدر تنهاست

 و چقدر بدشانس است و چقدر زندگی به او بدهکار است . احساس بدبختی کرد کاش پسر زودتر پیاده

 می شد ...!! ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت پسر از جایش بلند شد . مشتاقانه نگاهش کرد . قد

بلند و خوش تیپ بود .... پسر با گام های نا استوار به سمت در اتوبوس رفت . مکثی کرد و چیزی را که

 در دست داشت باز کرد .... یک . دو . سه و چهار و .... لوله های استوانه ای باریک به هم پیوستند و یک

 عصای سفید رنگ را تشکیل دادند .... از آن به بعد دیگر هرگز عینک آفتابی را با عینک سیاه اشتباه

نگرفت و به خاطر چیزهایی که داشت خدا رو شکر کرد ..........

 

خانه تکانی دلم ....

 فصل حسابرسی به دلم است !!!

 گوشه دلم را از تار عنکبوت های کینه و قهر پاک می کنم !!

 کنج چشمم را از بد بینی ها و چشم زخم ها !!

 صندوقخانه دلم را از هر چه حسادت و غیبت و خاطره تلخ !!

 تنگ بلورین دلم را از آب بو گرفته و مانده تحقیرها !!

 حالا تنگ بلورین را از آب زلال پر می کنم !!

 شیشه های روحم را خوب برق می اندازم و پاک می کنم از خاک گرفتگی های سال پیش !!

نوبت خانه تکانی افکارم از گذشته و آرزوهاست . آرزوهای محال و دست نیافتنی ....

دلم را که تکاندم انگار دل همه را شفاف تر می بینم و دنیا زیباتر شده است !!

سفره ای می خواهم از ترمه عشق . تنگ آبی از آب حیات . شمع جان باغ ملکوت.

آیینه ای چو آسمان صاف . سیب هایی همه سرخ که طعم عشق بدهند و کتابی

که حلقه مهر من آویزد بر گردن دوست !!!

حالا خانه تکانی دلم تمام شد .... 

 

 

سالی که گذشت .......

۱۱ ماه گذشت ....

بعضیا دلشون شکست ....

بعضیا دل شکوندن ....

خیلیا عاشق شدن و خیلیا تنها ....

خیلیا از بینمون رفتن ....

خیلیا بینمون اومدن ....

گریه کردیم و خندیدیم ....

زندگی بر خلاف آرزوهامون گذشت ....

هنوز چند روزی مونده چند روز از همون خاطره ها !!

آرزو دارم نوروزی که پیش رو دارید آغاز روزهایی باشد که آرزو دارید .....

پیشاپیش سال نو مبارک

 

 

هفت سین شهدا

 

ادامه نوشته

چهارشنبه سوری

يکی از آئينهای سالانه ايرانيان چهارشنبه سوری يا به عبارتی ديگر چارشنبه سوری است. ايرانيان آخرين سه شنبه سال خورشيدی را با بر افروختن آتش و پريدن از روی آن به استقبال نوروز می روند.

 

چهارشنبه سوري، يک جشن بهاري است که پيش از رسيدن نوروز برگزار مي شود.


مردم در اين روز برای دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهايشان مراسمی را برگزار می کنند که ريشه اش به قرن ها پيش باز می گردد.

 

 مراسم ويژه آن در شب چهارشنبه صورت می گيرد برای مراسم در گوشه و کنار کوی و برزن نيز بچه ها آتش های بزرگ می افروزند و از روی آن می پرند و ترانه (سرخی تو از من ، زردي من از تو ) می خوانند.

 

ادامه نوشته

درد و دل با خدایم...خدایی که بیش همه از دلم خبر داره...

دلم گرم است ،می دانم  
 خدای من
، خدایی خوب می داند
 و می داند که سائل را نباید دست خالی راند


دلم گرم خداوندی ست
 که با دستان من
، گندم برای یاکریم خانه می ریزد
 و با دستان مادر کاسه آبی را،
برای قمری تشنه


دلم گرم خداوند کریم،خالق نوریست
 که گر لایق بداند
 روشنی بخشد
،به کرم کوچکی با نور
 دلم گرم خداوند صبور و خالق،
صبریست
 که شب ها می نشیند در کنارم
 تا  که بیند می رسد آن شب،

که گویم عاشقش هستم؟

خداوندا ، دعا برآنکه آزار مرا اندیشه می دارد ، نشانم ده

 خداوندا ،مسلمانی عطایش کن

 نخشکاند هزاران شاخه زیبای مریم را

 نبندد پای زیبای پرستو را

 نسوزاند پر پروانه های عاشق گل را

 نچیند بال مینا را


دعایش می کنم آن  عهد بشکسته

 دعایش می کنم عاشق شود بر یاکریم و هدهد و مینا

 دعایش می کنم

 آن سان دعایی  

 چون مرا با لعنت و نفرین قراری نیست...


مرد کور


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود..او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز هوا آفتابی ست است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

خدا از همه چی با خبره

لوئیز رفدفن، زنی بود با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی غم آلود وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد.

به نرمی گفت: شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت:  آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را پرداخت می کنم.
جان گفت نسیه نمیدهم. 
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و به گفت و گوی بین آنها گوش می کرد، به مغازه دار گفت: ببین این خانم چه میخواهد، من پرداخت می کنم.
خواربار فروش گفت : لازم نیست خودم میدهم، لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست.
صاحب مغازه گفت: لیستت را بگذار روی ترازو و به اندازه وزنش هر چه میخواهی ببر!
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت!
خواربار فروش باورش نمی شد. لوئیز از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد و کفه ی ترازو برابر نشد! آنقدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت، خواروبار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است!
کاغذ لیست خرید نبود! دعای زن بود که نوشته بود:

ای خدای عزیزم! تو از نیاز من با خبری، آن را برآورده کن.

حجاب

 
ادامه نوشته

هشدار

این یک هشدار جدی برای آنهاییست که تازگی ها هر جا دور هم جمع شوند یک

قلیون گذاشتند وسط و هرکس پک سنگین تری بزند مرد تر است و متاسفانه

خانم ها هم ...........

فقط میخواهم بدونم آیا با خواندن این مطلب باز هم قلیان می کشید ؟

 

ادامه نوشته

لبخندهای دوستانه

سوار تاکسی میشوی و به راننده سلام می کنی .

وارد بانک میشوی و به کارمند بی حوصله می گویی خسته نباشید.

در شلوغی مترو از روی صندلی بلند میشوی و به یک بزرگتر می گویی بفرمایید.

تو لباس های گران قیمت نداری ٬ برنامه آخر هفته هایت خیلی ساده است ولی

صورت تو عادت کرده به لبخند زدن .

ادامه نوشته

عطر شکلات

پیر مردی در بستر مرگ بود . در لحظات درد ناک مرگ٬ ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید. او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد . همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد. او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است یا ... همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند. او آخرین تلاش خدو را نیز به کار کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا دست برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت : دست نزن٬ آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام !!!! 

وفات حضرت معومه (س) را تسلیت باد .

ادامه نوشته

آقا دلم واسه جمکرانت تنگه .

ادامه نوشته