ختم قرآن

سلام به همه شما دوستای عزیز با اینکه یکم دور شده ولی سال جدید و به همه شما عزیزان

 تبریک میگم و امیدوارم سال خوب وخوشی داشته باشین .

چند روزی نتونستم بیام وب حالم زیاد خوب نبود و حوصله نداشتم ولی شکر خدا الان خیلی بهترم .

واسه شادی روح عمم می خواستم ختم قرآن بذارم هر کدوم از شما عزیزان که خواستین

تو این ختم شرکت کنین و ثوابی نصیب شما و روح عمه من بشه هر که خواست هر جزء

قرآن و بخونه خبرم کنه هر کسیم نتونست یا نخواست یه فاتحه واسه شادی روحش بخونه

ممنون از همه شما دوستان .

 

آیا می دانید ؟؟؟؟؟

آیا می دانید که اگر شما در حال حمل قرآن باشید ،


شیطان دچار درد شدید در سر میشود


و باز کردن قرآن ، شیطان را تجزیه می کند


و با خواندن قرآن ، به حالت غش فرو میرود..


و خواندن قرآن باعث در اغما رفتنش میشود؟؟؟؟


و آیا شما می دانید که هنگامی که می خواهید


این پیام را به دیگران ارسال کنید ،


شیطان سعی خواهد کرد تا شما را منصرف

 کند؟؟؟؟

فریب شیطان را نخور!!!!!


پس این حق را دارید که این پست رو کپی کنید


و توی وبهاتون بذارید....

الو...الو..سلام کسی اونجا نیست؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ پس چرا کسی جواب منو نمیده؟

 یهو یه صدای مهربون به گوش کودک نواخته شد مثل صدای یه فرشته! بله جانم با کی کار داری

 کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم قول داده بود امشب جوابمو بده. بگو عزیزم من می

شنوم. کودک متعجب  پرسید مگه تو خدایی؟ من با خود خدا کار دارم...

 هر چی می خوای به من بگو قول میدم به خدا بگم کودک با صدای بغض آلودش آهسته گفت:

یعنی خدا منو دوست نداره؟ فرشته ساکت بود بعد از مکسی نه چندان طولانی گفت: نه

خدا خیلی دوست داره مگه کسی می تونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و برگونه اش غلطید و

 با همان بغض گفت: اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه می کنم. بعد از چند لحظه

هیاهوی سکوت شکسته شدند. یک صدا در جان و وجود کودک نواخته شد بگو زیبا بگو هرآنچه

 که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و

گفت:خدا جون خدای مهربونم خدای قشنگم خواستم بهت بگم نذار من بزرگ شم تروخدا!

 چرا؟؟؟این مخالف تقدیره!! چرا دوست نداری بزرگ شی؟ آخه خدا من خیلی ترو دوست دارم

 قد مامانم 10تا دوست دارم. اگه بزرگ بشم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم! نکنه یادم بره یه

روز بهت زنگ زدم. نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف

 منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر می کنن من الکی می گم با تو دوستم. مگه

من با تو دوست نیستم؟ پس چرا کسی حرفموباورنمی کنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون

سخته سخته؟! مگه اینجوری نمیشه باهات حرف زد؟ خدا پس از تمام شدن گریه های

 کودک گفت: آدم محبوب ترین مخلوق من چه زود خاطراطش را به ازای بزگ شدنش

 فراموش می کند!!! کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من را ازخودم طلب

 می کردند تا تمام دنیا در دستانشان جا می گرفت کاش همه مثل تو من را برای خودم

 نه برای خود خواهی هایشان می خواستند دنیا خیلی برای تو کوچک است بیا تا برای

 همیشه کودک بمانی وهرگز بزرگ نشوی و کودک در کنار گوشی تلفن در حالی که لبخند

 شیرینی بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفت ....